چند ماهی میشد که ندیده بودمش،ترم بهار پارسال همکلاسی بودیم.آن سال ترم تابستان کلاسی برنداشتم،یک روز پاییزی که کلاس های ترم جدید شروع شده بود به حسب اتفاق او را درراه بوفه دیدم،به قدری تغییر کرده بود که در یک آن به شک افتادم که آیا خودش هست یا نه،نزدیک به ده سال پیرتر شده بود،منتظر بودم که نگاهش رو از روی زمین برداره تا عرض سلامی کنم و جویای حالش شوم اما چه میخواستم بگویم، بگویم بد نباشه،چقدر پیر شدی. اگر این را میگفتم تنها حس کنجکاوی خودم را ارضا کرده بودم و برای او دردی را دوا نمیکرد یا میتوانستم بگویم: سلام خوبین چه خبرا ؟اما کنجکاوی من چه میشد.
تمام این افکار در ذهنم چرخیدند و هیچکدام را به زبان نیاوردم،او هم نگاهش را از روی زمین برنداشت و همانگونه که درون خود غرق شده بود از کنارم گذشت بی آنکه حتی متوجه ی حضور شخصی شده باشد.
آن روز پس از دیدن همکلاسی ام با آن وضع آشفته اش مدام به این زندگی و قوانین پیچیده ی آن فکر میکردم،به قوانینی که امروز شک دارم حتی بتوان آنرا قانون نامید،اوایل بر این باور بودم که قوانین بسیار شفاف و روشن هستند و زندگی را دست پرورده ی خود میدانستم ،و ایمان داشتم که هر چه بخواهم به آن خواهم رسید تا یک روز وارد بازی قمار شدم،قماری که باید ریسک بزرگی میکردم،تاس زبان را در دهان تاب میدادم و بر روی میز می انداختم آنجا هر چه پیش می آمد تصادفی بود یا حداقل من اینگونه فکر میکردم و تاس را انداختم،نتیجه اش هر چه بود،از من فردی شکاک ساخت،شکاک به تمام آن قوانین .شک به اینکه این زندگی لعنتی حاصل تصادفات تاس های روی میز است یا حاصل اعمال ما؟بعد از آن هر چه به اطرافم نگاه میکنم تنها تاس هایی میبینم که کاملا اتفاقی و خارج از کنترل ما بر روی زمین می افتند و سرنوشتی را برایمان رقم میزنند و گاهی این تاس ها خوب می آیند و گاهی بد!
شخصی از موفقیت هایی که حتی خودش هم باورش نمیشد چگونه به آن ها دست یافته تعریف میکرد و میگفت آن روز ها تاس هایش خوب ریخته میشدند حال با انبوهی از اطلاعات و تجربه اما دیگر تاس هایش در تجارت روی شانس نیستند. اما میگفت تنها در تجارت تاس هایش خوب می آمده نه در زندگی شخصی اش.هر گاه اتفاق شومی برایش می افتاد پیش من می آمد تا درد دل کند و همیشه در اخر صحبت هایمان با این جمله که از تاس ریختن نباید ترسید به خود دلگرمی میداد و بر این باور بود که باید دید اینبار تاس هایمان چه عددی را نشان می دهند هر چه میخواهد باشد و این تداوم پرتاب تاس برایش مهم بود چون این عمل تاس ریختن را در کنترل خود میدید و اعداد به دست امده برایش معنایی نداشتند.
برچسب:
نویسنده: بهار صمیمی